امروز دقیقا یک سال از روزی که خدا ما رو سر راه هم قرار داد می گذره
اولین باری که دیدمت مخصوصا با اون عینک دودی حتی تصور نمی کردم با همچین آدمی طرف باشم کسی که بتونم دوسش داشته باشم کسی که بتونه دوسم داشته باشه چون اولا فکر می کردم از من بدت میاد حتی اسمم رو هم صدا نمی زدی و من چقدر عصبانی میشدم تصور اینکه می گفتی از پیشم میری برام عین کابوس بود روزای اول یادته؟ من که درس بخون نبودم بخاطر تو چقدر سر به راه شده بودم همه از اینکه دارم درس می خونم تعجب کرده بودن وقتی کنار تو بودم خیلی آروم بودم یادته بهت میگفتم بهم آرامش میدی؟ یادم می رفت غم و غصه دارم درس برام شیرین میشد چقدر وقتی نبودی دلتنگت بودم وقتی می رفتی مسافرت انگار چیزی از وجودم کم شده بود انگار با دور شدنت دل منم با خودت می بردی چقدر گریه می کردم تا بر گردی چقدر دعا می کردم که سالم باشی چه روزایی که با هم خندیدیم چقدر با هم اشک ریختیم چه خاطرات قشنگی از روزای اول با هم بودنمون یادم میاد هنوز طعم غذاهایی که با هم خوردیمو به یاد دارم اولین باری که بهم گفتی دوست دارم اولین باری که بهت گفتم دوست دارم قهرا و آشتی های شوخی و جدیمون میوه های کاج یادته؟ اولین باری که برام گل خریدی و پرپر شده بهم رسوندیش اما من همونجور پرپر خشکش کردم تمام گلهایی که بهم دادی تک تک خشک کردم و نگه داشتم با چه ذوقی برات شکلات می خریدم دلم می خواست همیشه کامت شیرین باشه گرچه می ترسیدم مریض بشی اما می دونستم که شکلات دوست داری گاهی فکر میکردم حتی شکلاتو بیشتر از من دوست داری روزای سرد زمستون توی پارک هر روزشو یادمه هر ثانیه که با هم گذروندیم همین الان که برات می نویسم همشون مثل یه فیلم از جلوی چشمم رد میشه و حالا یک سال گذشته فقط اومدم بگم اینم کیک جشنمون نمی دونم چرا اما هنوزم ![]()
اولین سالگرد و شاید آخرین سالگرد آشناییمون مبارک![]()
![]()

![]()
دوست دارم![]()
![]()
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط مسافر |
سلام خیلی وقته بهت سلام نکردم دلم برات تنگ شده همش حس می کنم داری صدام می زنی... صداتو می شنوم... هنوزم حست می کنم... نمی دونم چرا هنوزم دوست دارم حسرت یه خداحافظی رو هم به دلم گذاشتی حسرت به دلم موند که برای آخرین بار ببینمت قول داده بودم اگه ترکم کردی دیگه مزاحمت نشم... قول داده بودم دیگه با قفل دلت بازی نکنم... قول داده بودم حتی اگه باهام نبودی وبلاگی که برای تو ساختمش آپ کنم... قول داده بودم و هنوزم سر قولام هستم!!! فقط کاش بهم فرصت می دادی تا یه بار دیگه برای آخرین بار ببینمت کاش بهم فرصت خداحافظی می دادی از خدا می خوام هرجا هستی نگهدارت باشه امیدوارم یه روز عاشق بشی ولی طعم تلخ عشقو نچشی امیدوارم خدا به همه ی آرزوهات برسونتت آرزومند آرزوهات بودم و هستم و خواهم بود بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم اگه تمومه قصه مون هنوز ترانه سازتم بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی روزا به فکر دیدنم شبا پر از خواب منی بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من می افتی توئی که قصه ی طلوع عشقو گفتی و دوست دارمو نگفتی بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش اونی که وقتی تنهایی پر میشی از خاطره هاش اون که هنوز دوسش داری اون که هنوز همنفسه بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه دوباره فال حافظ و دوباره توی فالمی بذار خیال کنم بذار... اگرچه بی خیالمی بذار خیال کنم تو دلتنگیات غروب که میشه یاد من می افتی توئی که قصه ی طلوع عشقو گفتی و دوست دارمو نگفتی هنوز دوست دارم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:57 بعد از ظهر توسط مسافر |
با اشک تمام کوچه را تر کردم رفتی و ندیدی که چه محشر کردم دیشب که سکوت خانه دق مرگم کرد دلبستگی ام را به تو باور کردم 
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:27 بعد از ظهر توسط مسافر |
سلام بالاخره روزی که منتظرش بودم رسید ۱۳۸۷/۲/۱۵ تولد کسی که دوسش دارم اومدم اینجا تا تولد قشنگتو بهت تبریک بگم همیشه گفتم و بازم میگم
عزیزم![]()
![]()
![]()
تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
لبخند زدی و آسمان آبی شد![]()
شبهای قشنگ ماه مهتابی شد![]()
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد![]()

![]()
![]()
"دوستت دارم"![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 10:24 قبل از ظهر توسط مسافر |
بی تو هیچم به خدا بنشین پیش دل من بنشین قدر این سینه ی پر مهر بدان در دل خسته بمان منم و خانه ی ویرانه ی دل بی تفاوت مگذر از در میخانه ی دل مشکن ساغر امید مرا ای همه هستی من این نفس ها به خدا ارزان نیست بر نمی گردد هیچ شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا آه! شاید که نبینی دگرم بعد من در قفسم هیچ نماند بجز از مشت پرم که نمی ارزد هیچ بنشین پیش دل من بنشین قدرم امروز بدان که به دام تو اسیرم ای دوست و خدا داند و تو از همه هستی خود بی تو سیرم ای دوست سخن از عشق بگو با دل من که ندارد دل من جز تو با کسی سخنی زیر این گنبد نیلی مکن از بند رها صحبت از آه و دم است آه بی سوز محبت نفس سرد غم است و دم خالی از عشق مرگ درد آلودی ست که رسد پیش تر از مرگ وجود قدرم امروز بدان که به دام تو اسیرم ای دوست و خدا داند و تو از همه هستی خود بی تو سیرم ای دوست 
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط مسافر |
عزیزم عیدت مبارک
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:28 بعد از ظهر توسط مسافر |
و من از سکوت می نویسم وقتی سرشار از بودنم و تو سرشار از سفر و تو سکوت مرا می شنوی حتی در انتهای جاده چه شیرین است شنیدن حرف دل تو از زبان چشمانت از معصومیت و صداقت نگاهت می توان شنید و تو بشنو هر آنچه را که در سکوت با دل تو می گویم فریاد بی قراری دلم را بشنو که چه غمگینانه می خواند تو را گوش دل باز کن بگذار فریادم به اعماق وجودت برسد فریادی که می گوید خوب من دوستت دارم
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط مسافر |
| ||||||